داستان طنز

تان طنز

 

 کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه محمدی

ياسي جون ADSL گرفتين؟؟؟ تا برات وب درست كنم؟؟ اگه مامانت اجازه ميده من واست وب درست ميكنم

فاطمه محمدی

من با ايميل عارفه ميدرستم بعد بيا تو وبم ادرس ايميل رضاروبده بدو سرييع[عجله]

فاطمه محمدی

رضا ايميلتو بده براي ياسي وب درست كنم اگه مامانت اجازه نميده خبرشو بده كه ندرستم[تایید]

تیام

آهنگ خیییلی قشنگه من اینو توگوشیم دارم اما یکم زشته عوضش حالا نگی تیام چقدرفزوله[من نبودم][من نبودم]

امير حسين صفري

سلام. برار واقعا قشنگ بود

فاطمه محمدی

اپم وقت كردي اينهمه نظر ميدم جوابشو بده [عصبانی][ناراحت][رویا]